855 عید آمد و خوش آمد دلدار د

خرید بک لینک
855 عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد هر مرده ای ز گوری برجست و پیشش آمد دل را زبان بباید تا جان به چنگش آرد جان پاکشان بیاید کان یار سرکش آمد جان غرق شهد و شکر از منبع نباتش مه در میان خرمن زان ترک مه وش آمد خاک از فروغ نفخش قبله فرشته آمد کآب از جوار آتش همطبع آتش آمد جان و دل فرشته جفت هوای حق شد گردون فرشتگان را زان روی مفرش آمد نر باش و صیقلی کن دل را و نقش برخوان بی نقش و بی جهات این شش سو منقش آمد آن لعل را در آخر در جیب خویش یابی بر جیب پاک جیبان نورش مر شش آمد ز افیون شربت او سرمست خفت بدعت ز استون رحمت او دولت منعش آمد ای هوشمند گوشی کو را کشید دستش وی روسپید رویی کز وی مخمش آمد خاموش پنج نوبت مشنو ز آسمانی کان آسمان برون این پنج و این شش آمد 856 برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد دل را ز خواب برکن هنگام رفتن آمد تا کی اشارت آید تو ناشنوده آری ترسم که عشق گوید کاین خواجه کودن آمد رفتند خوشه چینان وین خوشه چین نشسته کز ثقل و از گرانی چون تل خرمن آمد 857 گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند کاری که بی تو گیرم والله که زار ماند گر خمر خلد نوشم با جام های زرین جمله صداع گردد جمله خمار ماند در کارگاه عشقت بی تو هر آنچ بافم والله نه پود ماند والله نه تار ماند تو جوی بی کرانی پیشت جهان چو پولی حاشا که با چنین جو بر پل گذار ماند عالم چهار فصلست فصلی خلاف فصلی با جنگ چار دشمن هرگز قرار ماند پیش آ بهار خوبی تو اصل فصل هایی تا فصل ها بسوزد جمله بهار ماند 858 وقتی خوشست ما را لابد نبید باید وقتی چنین به جانی جامی خرید باید ما را نبید و باده از خم غیب آید ما را مقام و مجلس عرش مجید باید هر جا فقیر بینی با وی نشست باید هر جا زحیر بینی از وی برید باید بگریز از آن فقیری کو بند لوت باشد ما را فقیر معنی چون بایزید باید از نور پاک چون زاد او باز پاک خواهد و آنک از حدث بزاید او را پلید باید اما چو قلب و نیکو ماننده اند با هم پیش چراغ یزدان آن را گزید باید بر دل نهاد قفلی یزدان و ختم کردش از بهر فتح این در در غم طپید باید سگ چون به کوی خسبد از قفل در چه باکش اصحاب خانه ها را فتح کلید باید سالی دو عید کردن کار عوام باشد ما صوفیان جان را هر دم دو عید باید جان گفت من مریدم زاینده جدیدم زایندگان نو را رزق جدید باید ما را از آن مفازه عیشیست تازه تازه آن را که تازه نبود او را قدید باید ای آمده چو سردان اندر سماع مردان زنده ز شخص مرده آخر بدید باید گر زانک چوب خشکی جز ز آتشی نخنبی ور زانک شاخ سبزی آخر خمید باید آن ذوق را گرفتم پستان مادر آمد بنهاد در دهانت آخر مکید باید خامش که در فصاحت عمر عزیز بردی در روضه خموشان چندی چرید باید ای شمس حق تبریز در گفتنم کشیدی روزی دو در خموشی دم درکشید باید 859
مستربین...

ما را در سایت مستربین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: mehran بازدید: 165 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 10:15

صفحه بندی